سفارش تبلیغ
صبا

سنگ صبور

چند روزیست که میزبان باد های پائیزی هستیم. بوی پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلم مراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت.

هنوز هم با پائیز به وجد می آیم و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم را گم کنم. پا به دنیایی بچگانه بگذارم و از آن لذت برم. بخندم، بدوم، و بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور باید ها و نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه. راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی.

 روزهای اول مهر ... روزهای پر از شادی و دلهره.


نوشته شده در چهارشنبه 85/6/29ساعت 1:52 صبح گفت و لطف شما ()

چند سال پیش که فیلم "عروس آتش" روی پرده سینماها اکران شد با واکنش شدیدی از سوی مردم عرب زبان خوزستان مواجه شد. تقریبا بعد از اون بود که ما به خاطر یه مامورریت کاری مدتی رو رفتیم اهواز. یادم می یاد حدودا یک ساعت با آقای حزباوی که اون موقع مسئول بخش سیاسی روزنامه همسایه ها (روزنامه استان خوزستان) بود در مورد این فیلم صحبت کردیم. چه دل پر خونی داشت از این فیلم.  داستان فیلم در مورد یه دختر عرب دانشجوی پزشکی بود که می خواست با یکی از همکلاسی های غیر عرب خودش ازدواج کنه. اما طبق آداب و رسوم می بایست با پسر عموش ازدواج می کرد. چون تو عشیره شون دختر عمو وپسر مال همدیگه بودن و ازدواج دختر عمو با غیر به معنی به باد دادن ناموس طایفه بود. تا این که شب عروسی خاله عروس که خود زخم خورده این رسم و رسوم بود کمر به قتل داماد بست قافل از این که تازه عروس در حجله گاه خود را به آتش کشیده.

آقای حزباوی متن فیلم رو اهانت به اعراب می دونست. مخصوصا صحنه رقص داماد با خنجر در شب عروسی. حمید فرخ نژاد که بازیگر نقش داماد بود و یکی از نویسندگان فیلم، به قدری نقشش به دلم نشسته بود و خوب بازی کرد که فکر می کردم خودشم عربه. به آقای حزباوی گفتم شما از فیلمی انتقاد می کنین که نویسنده اش خوزستانیه. هر چند عرب نیست ولی سالهاست که با اونها زندگی می کنه. و من بعد ها وقتی شناخت بیشتری نسبت بهشون پیدا کردم دیدم این فیلم خیلی هم دور از واقعیت نبوده. یادم می یاد مدیر مسئول همون روزنامه که یکی از پرطرفدار ترین روزنامه استانیه شدیدا با چاپ اخباری که مربوط به دعوا های پر حادسه و خبر ساز طایفه ای بود مخالفت می کرد. چون می دونست دشمنی اونها و در نتیجه دشمنی طایفه با طایفه رو به جون خریده. هفته ای نبود که تو این درگیری های ایل وطایفه ای کشته نداشته باشند. مخصوصا تو روستاهای اطراف. یکی از دوستان عربم می گفت ما عربا دوستی مون دوستیه و دشمنی هامونم دشمنی به تمام معنی. یادم نرفته روزی رو که همین دوستم تعریف می کرد که دیشب پدر بزرگم پسر عموهامو جمع کرده بود و به من می گفت از بین شون یکی رو انتخاب کن. می گفت یکی از زن عموهام پشت در ضجه می زد که دست رو پسرش نذارم و من هم از روی لج گفتم هیچکدومو نمی خوام و البته نتیجه اش هم طرد شدن از سوی خانواده اش بود.

اما یاد آوری فیلم پر درد عروس آتش و این بی خوابی که الان به سرم زده،  نتیجه دیدن فیلم" ارتفاع پست " حاتمی کیا بود که امشب از شبکه دو پخش شد و تقریبا تا ساعت یک و نیم طول کشید. در این فیلم هم دوباره حمید فرخ نژاد با همون بازی دلنشینش ایفای نقش می کرد با همون لهجه ای که در فیلم عروس آتش داشت. در آن فیلم هم همین گونه خب خب می کرد، با اعتماد به نفس حرف می زد و همین گونه از جملات کوتاه و سوالی استفاده می کرد.


نوشته شده در سه شنبه 85/6/28ساعت 3:5 صبح گفت و لطف شما ()

بالاخره امروز تونستم بعد عهد بوقی با کلی کار و بار و گرفتاری و سر شلوغی و دل مشغولی و هزار پدرسوختگی دیگه نگاهی به کامنت دونی بندازم که با کمال تعجب با این کامنت مواجه شدم:
سلام. وبلاگ شما در سایت صحنه 24 به عنوان وبلاگ برتر دینی معرفی شد. ممنون!
http://www.sahneh24.ir/Default.asp?category_id=6&region_id

اولش باورم نشد ولی وقتی روی لینک کلیک کردم... حالا دیگه جای چند تا چغندر سه ظرفیتی روی سرم خالی بود که به جای شاخ سبز شوند. آخه این سنگ صبوری که من تا حالا نوشتم به هر معجونی شبیه الا وبلاگ دینی. در هر صورت برگشتم و نگاهی دوباره به عناوین انداختم: ژان کریستف،شب هفت اصلاحات،عشقولانه ها، قوطی ضرغامی تا هنر و پائیز و تکنولوژی و شاملو و شعبون بی مخ و خلاصش این که تو این یک سال و چند ماهه به هر در و پیکری زدم الا دین. حالا چی شده که رفتم جزو برتر دینی ها خدا داند و بعضیای دیگه.
این اتفاق باعث شد تا حدسیات زیر شکوفا شود:
1) شاید با انتخاب سنگ صبور به عنوان وبلاگ دینی خواسته اند که بنده کمی به خود آیم و صراط مستقیم را در پیش گیرم.
2) به گوشه قبایم بر بخورد و بچه مثبت شوم.
3) اصولا وبلاگ های دینی این خزعبلاتی که بنده می نویسم را در بر می گیرند.
4) وبلاگ مذهبی کم آورده اند.
5) از اسم و لوگویمان خوششان آمده.
6) به خاطر تشابهاتی اشتباهی رخ داده.

 


نوشته شده در پنج شنبه 85/6/23ساعت 1:4 صبح گفت و لطف شما ()

امروز عصر حول وحوش ساعت چهار بود که شبکه جام جم مراسم خاکسپاری شعبان جعفری (همان شعبان بی مخ) رو پخش می کرد. نوشته روی یک پلاکارد بزرگ خبر از درگذشت ابرمرد ورزش باستانی را می داد و به گفته خودشان مرد ملی ایران که [از قضای روزگار] به حضرت علی نیز عشق می ورزید. قبل از شروع مراسم همانطور که در زورخانه ها می خوانند و ضرب می زنند خواندندو ما بقی شرکت کنندگان در یا علی گفتن با مرشد همراهی کردند. جالب بود وسط قبرستانی در آمریکا و مراسم زورخانه ای. و بعد نماز میت. نماز توسط یک آقای کراواتی با ریش پروفسوری بر تابوتی که با پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان پوشیده شده بود، خوانده شد و البته قبل از نماز برای شرکت کنندگان توضیح دادند که نماز را چگونه باید خواند. این قسمتش از همه جالبتر بود. لابد اگر ایران بود می دادند پدر و مادر آن حاج آقا کراواتی به همراه نماز گزاران دیگر را با هم پیوند می دادند.( از بیانات رضا مارمولک). تابوت توسط چند تا پهلوون که لباس زورخانه ای پوشیده بودند تا کنار گودال قبر برده شد و بعد مراسم تلقین را انجام دادند. اسمع افهم یا شعبان فرزند غلامعلی......  من که بار اولم بود این مراسم را می دیدم فقط هر با که می گفت اسمع شعبان می فهمیدم چی می گه. کاش لااقل فارسی می گفتن اون بنده خدا هم می فهمید چی دارن می گن. چند نفر هم وایساده بودن بالاسرش و هر بار محکم می زدن رو تابوت تا خوب تو گوشش بره. و در آخر هم در حالیکه یه موسیقی غمناک گذاشته بود دوربین رو زوم کرده بود رو عکسش. هر کی ندونه کی بوده و چیکاره، فورا تا اعماق وجودش براش می سوخت و آه و ناله ای سر می داد و بعد می گفت طفلک چه پیر مرد معصومی...حتی منم باورم نمی شد که این همون شعبون بی مخه که تو سریال هزار دستان دیده بودم. با این که سنم خیلی کم بود ولی هنوز یادم نرفته که چطور سر رئیس نظمیه رو گذاشت رو سینه اش وقتی رو صندلی آرایشگاه نشسته بود. همین صحنه ای که چند روز پیش وقتی خبر مرگش رو دادن باز هم پخش کردند.

                                           

یادم افتاد به کتاب شعبون بی مخ. کتابی که نویسنده ش یک خانم بود به اسم هُما سرشار. کتابی جذاب و با ارزش درباره قسمتی از تاریخ معاصر ایران. به علت خیلی خارج از ادب بودن این یه قسمتشو بیشتر نتونستم براتون بنویسم :
یک روزى ، شاه از شعبان بى مخ پرسید : نظرت در باره ى انقلاب سفید چیه ؟
شعبان بى مخ در جواب گفت :
- اعلیحضرتا ! ما دو نوع انقلاب داریم ، یکى انقلاب سرخ ، یکى هم انقلاب سفید . انقلاب سرخ آن است که مردم میزنند دهن شاه و خانواده سلطنتى را سرویس میکنند ، انقلاب سفید هم آن است که شاه و خانواده سلطنتى ، میزنند خوار مادر مردم را سرویس میکنند!

                                     


نوشته شده در دوشنبه 85/6/6ساعت 11:49 عصر گفت و لطف شما ()

*همه بت هایم را می شکنم
 تا فرش کنم به راهی که بگذری.

*موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست.
موطن آدمی تنها در قلب کسانیست که دوستش می دارند.

*ره آورد های خاص زندگی همیشه بر سکوت پیشکش می شوند
دوستی و عشق، میلاد و مرگ، شادی و درد، گل و طلوع خورشید
و سکوت به مثابه فضای ژرف فرزانگی.

*تنها آنکه بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد
از شادی لبخند بهره می تواند داشت.
آنکه جای کافی برای دیگران دارد
صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد
با دیگران بگرید.

                                                                                        شاملو


نوشته شده در جمعه 85/5/27ساعت 2:22 عصر گفت و لطف شما ()

 ممکنه اصلا اهمیت نداشته باشه. ولی مطمئنم که تو زندگی خیلی یا یه اتفاق با ارزشه. خیلی یا حسرتشو تو دلشون نگه می دارن. بعضیا هم برا رسیدن بهش به این در و اون در می زنن. به هر حال این اتفاق برای من هم افتاد. اتفاقی که یه نقطه عطف تو زندگیم می تونه باشه. و به زعم خودم خوب و شیرین. شدم مثل آدمای فیلمی...میشه یکی منو نشگون بگیره ببینم خوابم یا بیدار؟؟

ده روزی میشه که ازتهران زدیم بیرون. دور از جونمون شدیم عین جک و جونورا که ییلاق قشلاق می کنن.هر چند هنوز گرما گریبانگیرمونه ولی نه به اون شدت. کلی جون کندم که واسه خودم و مامان مرخصی بگیرم. باباها معمولا تو این موارد سرسختن. این مدت هم سعی کردم تا می تونم به خودم استراحت بدم. تا اونجایی که حتی واسه وبلاگمم ننوشتم. تنها زحمتم وب گردی و خوندن نوشته های دوستان بوده. قراره تا آخر هفته آینده برگردیم تهران. برا اولین باره که تو این مدت دلم واسه خونمون، اتاقم، گوشه خلوت و تنهاییم و حتی کامپوترم تنگ نشده. صدقه سر همون اتفاق مهم... بماند.

تو این ده روزه تا تونستم بنیامین گوش دادم. بدجور آهنگاش به دلم می شینه. از اینجا دانلودش کردم. یادمه اولین بار توی تاکسی بودم که آهنگ لکنت شو گوش کردم. تو بزرگراه چمران. همون روزی که به برکت نمایشگاه کتاب آنچنان ترافیکی بود که مجبورا مشغول شمردن شقایق های کنار بزرگراه شدم. اونروز از آهنگش چندشم شد. اما الان کلی باهاش حال می کنم. از ته دل می خونه. مخصوصا اون آهنگش که می گه: امروز درست یک ساله و ده ماهه و دو روزه که ندیدمت.....

دیگه این که آبدارچی هم خداحافظی کرده. برا ما که نام پارسی بلاگ گره خورده بود با نام مدیر و آبدارچی ،با نبود آبدارچی حس می کنی انگار یه جای کار می لنگه. امیدوارم که هر چه زودتر سرش به سنگ بخوره و برگرده.

 


نوشته شده در یکشنبه 85/5/8ساعت 9:3 عصر گفت و لطف شما ()


نوشته شده در دوشنبه 85/4/5ساعت 10:44 صبح گفت و لطف شما ()

ایران حالا مهمانی بر فتح جام دنیا
ایران می ماند نام پاک ات در فردا
ایران حق توست بر بام دنیا باشی
ایران ایران الهی تا ابد پاینده باشی
با شنیدن این ترانه دلنشین که گروهی از خوانندگان ایرانی خارج از کشور در شبکه پـن طنین زیبای آن را به تار و پود دلهایمان نشانده اند سراسر شور و شعف شدم و امیدوار بودم که حداقل در این عرصه جنگ پرچم ها زمینه ای پیش بیاید که قدری احساس غرور کنیم. اما از قرار معلوم عرصه ورزش ما هم به همان بلایی مبتلاست که فرهنگ و هنر و اقتصاد و صنعت و آموزش و سیاست ما.
به راستی آیا حق ماست که بر بام دنیا باشیم؟؟
وقتی در کشوری زندگی می کنیم که موریانه دروغ و فساد و تزویر و عوام فریبی به ریشه های این درخت کهن آسیب می زند، وقتی شعله های استبداد جوانه های امید فرداهای بهتر را می سوزاند، وقتی سکوت و اختناق همه جا را در بر می گیرد و کسی حق ندارد غیر از باب طبع حکومت سخنی بگوید، وقتی تمام تجمع های مسالمت آمیزمان با خشونت و زد و خورد و دستگیری آنهم به بدترین نحو ختم می شود، وقتی حداقل آزادی هایمان سلب شده،  وقتی این حق را نداریم که از حق مسلم مان سخنی بگوییم چه برسد به آنکه بخواهیم از آن دفاع کنیم، وقتی جاهلان بر عالمان پیشی می گیرند و آنها را به هر وسیله ای کنار می زنند، چگونه می توانیم ایستادن بر بام دنیا را حق خود بدانیم؟؟

 


نوشته شده در چهارشنبه 85/3/31ساعت 11:33 عصر گفت و لطف شما ()

این روزا تب و تاب فوتبال همه رو گرفته و جالبترش بحث های کارشناسانه ست که آدمو امیدوار می کنه ماشالا هزار ماشالا چقده فوتبال شناس و اهل فن در این زمینه داریم و خودمون خبر نداشتیم!! هر کسی برا خودش صاحب ادعاست: بازی خوب بود ولی این باخت نشون داد که مدیریت نیست......تنها مشکلشون این بود که نفس کم آوردن......نخیر فقط بعد از گل دوم روحیه شونو باختن.....مکزیک تیم قدری بود. بابا کم نیستا مکزیک ( با یه تشدید گنده روش) ادعای جهانی شدن داره...

از بازی ایران مکزیک، که تقریبا خیابون های پر ترافیک هم به خاطرش قرق شده بود، فقط یه ربع اولشو دیدم. پوسته تخمه تا پای تلویزیون رفته بود ( هنوز بازی شروع نشده!!) و جو هم هیجانی. هر کی دیگه بود جو گیر میشد ولی خوشبختانه جو گیری بنده تا یک ربع بیشتر دوام نداشت.

 نمی دونم لابد من خیلی غیر عادیم که هنوز لذت تماشای فوتبالو تو وجودم کشف نکردم، که هنوز به لذت تخمه شکستن و با هیجان داد و فریاد زدن پای تلویزیون پی نبردم، که هنوز بازیکنان تیم ملی کشورمو نمی شناسم، که هنوز بلت نیستم با آب و تاب نظر کارشناسانه بدم...

اشکالی نداره. از قرار معلوم اینا رو هم باید بذارم کنار اون هزارتا چیز دیگه ای که بلت نیستم.

نوشته شده در دوشنبه 85/3/22ساعت 2:42 عصر گفت و لطف شما ()

همه چیز به شدت خوب است. حال و احوالمان هم خوب است. سرحال و قبراقیم. کارها خوب پیش می رود. حتی هوا هم کمی بهتر شده. از رنگ و لعاب روزها کم نشده. تفریح و خوشی هامان هم سرجایش است.

به نظر می رسد مسیر زندگی به خوبی پیش می رود. حتی چشم بسته. هر روز تکرار دیروز. روز نو، اما نه اتفاق نو و کار نو و لحظه و ساعتی نو.   هر روز حرکت از سر خط و در انتها رسیدن به همان سر خط. می گردیم و می خندیم و فکر می کنیم که می رویم. که اگر می رفتیم این همه غرق در تکرار و روزمرگی ها نبودیم. 

لحظات و ثانیه ها، این هدایای ناب خداوندی چگونه از کفمان به در می شوند و ما غل و زنجیر این همه بیهودگی ها.

حال و احوالمان خوب  است...


نوشته شده در سه شنبه 85/3/16ساعت 7:11 عصر گفت و لطف شما ()

   1   2      >
Design By : Night Melody