سفارش تبلیغ
صبا

سنگ صبور

 


نوشته شده در پنج شنبه 86/6/15ساعت 5:0 صبح گفت و لطف شما ()

مهم نیست که  مثلا توی چله تابستان مجبور بودی زیر دو تا لحاف رو به قبله بخوابی و باز هم از  سرما بلرزی یا آنقدر سرفه کنی تا دل و روده ات به حلقت بچسبد و یا دماغت بشود عینهو آبشار نیاگارا.  این هم مهم نیست که چند تا آمپول نوش جان کردی و چند خروار قرص و کپسول و پی آبش سوپ و شوربا و هزار کوفت و زهر مار دیگر خوردی.
مهم  این است که سه روز تعطیلاتت زهر مارت شد. مثل خناق توی گلویم گیر کرده این خروس بی محل لعنتی.

پس نوشت: حالا این وسط قیافه آنهایی که پاسوز من شدند و هم تعطیلاتشان حرام شد و هم کم کم دارند  آنفولانزایی می شوند دیدن دارد.


نوشته شده در جمعه 86/6/9ساعت 11:29 عصر گفت و لطف شما ()


نوشته شده در جمعه 86/5/26ساعت 12:41 صبح گفت و لطف شما ()

یک وقت هایی می شود که آدم واقعا کم می آورد.
از تو شروع می کند خودش را خوردن
آنوقت
از دنیا و زندگی سیر می شود
خدا هم که قربانش بروم
انگار نه انگار.... (ولش کن آخر شبی به کفر گویی نیفتم)
امشب باز برای اندکی فقط
نگاهم خورد به نگاهی که پر بود از درماندگی و بیچارگی
(برای من ِ ظاهر بین البته)
خیلی مظلومانه بود. تا اعماق وجودم آتش گرفت.
به سر و رویش می آمد کارگر باشد. یکی از دستانش هم در گچ بود....
خدا کند امشب شرمنده زن و بچه اش نشود، کاشکی ...
.
.
.
عجب صبری خدا دارد.


نوشته شده در پنج شنبه 86/5/25ساعت 1:1 صبح گفت و لطف شما ()

دو قرن پیش جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروف لهستانی حافظ اعیم را ببیند. جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میزو نیمکتی در اتاق دیده می شد.
جهانگرد پرسید : پس لوازم منزلتان کجاست؟
حافظ گفت : مال تو کجاست؟
- لوازم من؟ اما من اینجا فقط مسافرم.
روحانی گفت: من هم همینطور.

 پائولو کوئلیو                
قصه هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها


نوشته شده در چهارشنبه 86/5/24ساعت 1:45 صبح گفت و لطف شما ()

می دانم. هوای آنجا خوب است. هر روز پلک هایت را از سنگینی نوری که برآن افتاده باز می کنی. در آنجا روز داری، شب و ماه و خورشید و سوسوی ستاره. نم نمک باران،‌قطره زلال شبنمی...
اما اینجا، دلم را می گویم، نه روز دارد نه شب. نه ماه  و نه ستاره. همیشه تاریک است. تاریک ِ تاریک. پنجره هم ندارد. گاه گاهی هوا طوفانیست...
خلاصه این که حال و احوال خوشی ندارد. همانجا بمانی بهتر است...


نوشته شده در سه شنبه 86/5/16ساعت 12:44 صبح گفت و لطف شما ()

این درخت پر بار یه درخت حلزونه

 

اینم مزرعه شونه


نوشته شده در دوشنبه 86/5/8ساعت 11:42 عصر گفت و لطف شما ()

عصرهای بلند و کسل کننده تابستانی، نمی دانم چه خاصیتی دارد که هم شور و شوق را در وجودم خفه می کند و هم روح و ذهنم را به  بیراهه های نمی دانمان کجا می کشاند.
با بی حوصلگی سر یخچال میروم. در ظرف میوه، سرخ و زرد و سبز... اما سرخی انگار خون تازه ای در رگهایم به جریان می اندازد. یک هلو بر میدارم. می روم پشت پنجره. از پشت پنجره بسته حکم یک زندانی را داری. یک گاز به هلو می زنم. آبش از دستم سرازیر میشود. پنجره را باز می کنم. خبری از گرما نیست. نسیمی ملایم و مطبوع... گازی دیگر، مزه ملس هلو،‌ آسمان آبی، درختان سبز، مو های آرمیده بر داربست، جیک جیک گنجشک ها، و آنسو تر دو کفتر چاهی که در گوش یکدیگر زمزمه می کنند. اینبار دندانهایم را محکم تر از قبل بر تنه نصفه نیمه هلو می فشارم ...دیگر چه می خواهی از این زندگی لعنتی که مثل خوره به جانش افتاده ای؟؟؟؟؟


نوشته شده در دوشنبه 86/4/18ساعت 7:52 عصر گفت و لطف شما ()

 

     


نوشته شده در چهارشنبه 86/4/13ساعت 4:18 عصر گفت و لطف شما ()

گاهی برای یک عکاس خوب بودن، علاوه بر توانایی ها، داشتن یک پوست کلفت نیز الزامیست. در این صورت عکاس می تواند بی دغدغه و با خیالی راحت بدون توجه به این که سوژه در چه شرایطی ست و یا چه بلاهایی ممکن است بر سرش بیاید، به نور، عمق زمینه و ترکیب عناصر فیزیکی در عکس بیندیشد و سپس ازشاهکار خودلذت ببرد. 


نوشته شده در دوشنبه 86/4/4ساعت 12:51 صبح گفت و لطف شما ()

   1   2   3      >
Design By : Night Melody