سفارش تبلیغ
صبا

سنگ صبور

دیروز(21/12/84) همین طور که داشتم روزنامه همشهری رو ورق می زدم یه جمله آشنا توجهم رو به خودش جلب کرد. خیلی برام جالب بود. با تیتر درشت بالای صفحه 10 نوشته شده بود: پارسی بلاگ، سرویسی دیگر.

یه گزارش نیم صفحه ای از مدیر پارسی بلاگ و نوشته هاش در وبلاگش و انتقاداتش گرفته تا امکانات و سایر خدمات و کشکول پارسی بلاگ که اردیبهشت امسال در نمایشگاه بین المللی کتاب به فروش رسید. جمله اول گزارش این بود: مهم نیست که اولی باشی یا حتی آخری، مهم اینه که... گزارشگر ( خانم شریفی) این جمله نیمه کاره را از قول خود مدیر( آقای فخری) نوشته بود  و بعد به معرفی مدیر و پارسی بلاگ پرداخته بود. تکه هایی از این گزارش رو براتون می نویسم:

«سید محمدرضا فخری کارشناس کامپیوتر مردادماه 83 پارسی بلاگ را راه اندازی کرد و به قول خودش کاری را که تنها برای پر کردن اوقات فراقت آغاز کرده بود حالا تقریبا تمام وقتش را پر می کند. فخری معتقد است که زمانی تصمیم به این کار می گیرد که احساس می کند باید سرویسی ارائه شود که نسبت به سیستم های موجود از امکانات بیشتر و قابلیت های خاص تری برخوردار باشد. او می گوید: آنچه اوقات فراقت بخشی از جوانان ما را پر می کند بسیار با ارزش است به خصوص که ما معتقدیم جوانان نیرو محرکه جامعه هستند.»

سپس در مورد امکانات پارسی بلاگ که آن را از دیگر محیط های وبلاگ نویسی مجزا کرده نوشته بود: موتور جستجو در متن و عناوین، فهرست بندی بر اساس حروف الفبا عناوین و موضوعات، پارسی یار که از آن چیزی شبیه اُرکات یاد کرده بود، ایجاد گروه های دلخواه ( کلوب) و از همه مهمتر یادداشت صوتی( پادکست) که نوعی رادیوی اینترنتی شخصی است که افراد با کمک آن علاوه بر نوشتار می توانند از ارتباط گفتاری هم استفاده کنند و در آنجا هر چه دل تنگشان می خواهد را می گویند و نمی نویسند که به قول مدیر: در انتقال حس کاربر بسیار موثر تر است. و البته نوید امکانات جالب تری را نیز داده بود.

در جایی دیگر از این گزارش نوشته بود:« مدیر خود یکی از وبلاگ نویسان فعال پارسی بلاگ است. این را حتی می توان با یک بار سر زدن به وبلاگ او متوجه شد و از همه مهمتر می توان با اقوام و اوضاع فامیلی او آشنا شد. چون مدیر محترم پارسی بلاگ علاقه خاصی دارد که اعضای فامیلیشان را همراه با سال تولد، نسبت هایشان با همدیگر، نوه و نتیجه و ... از همه مهمتر با میزان تحصیلاتشان معرفی کند. بالاخره خیلی مهم است که آدم بداند در چه سرویسی می خواهد وصلت کند ببخشید!!! عضو شود.»     و من در همین حین یاد آن نوشته از جناب مدیر با نام: "سری به قدمی می ارزد" افتادم. تقریبا راست می گفت.

جایی دیگر از آرزوی مدیر نوشته بود: فخری معتقد است برای غنی سازی اوقات فراغت باید در حیطه گسترده کاری شود و گسترده ترین حیطه نیز در حال حاضر اینترنت است. او آرزو دارد روزی مسئولین در داخل شبکه راه کارهایی را برای این اوقات و جلوگیری از هدر رفتن بیندیشند، نه خارج از آن و پشت میز کارشان.

و در انتها گزارشگر سخن نیمه تمام مدیر را اینگونه پایان داده بود: پس مهم نیست که اولی باشی، دومی باشی و یا حتی آخری، مهم این است که سعی کنی بهترین باشی.

*********************

قدردان زحمات کسانی باشیم که عمر و دانش شان را در خدمت به مملکت و آینده جوانان می گذارند و با داشتن روشن بینی و تدین با عقلانیت در راه اعتلای فرهنگ، کرامت انسانی و توسعه آزادی های خدادادی از جمله آزادی قلم در تلاشند.


نوشته شده در دوشنبه 84/12/22ساعت 10:54 عصر گفت و لطف شما ()

هشتاد و چهار هم داره نفس های آخرشو می کشه. چه زود گذشت. مثل برق. انگار دیروز بود که دور هم نشته بودیم پای سفره هفت سین با همه اون اتفاقای قشنگش.  بعضی وقتا از گذر بی محابای ایام چنان خرسندم که با تمام غرور بر نوای درونیم نهیب می زنم بگذار بگذرند. با سرعت هر چه تمامتر. و گاهی بر عکس . از اینکه می بینم تازه فرداست خوشحال می شم.

صبح به صبح چشمامو هنوز باز نکرده می رم سراغ پرده ها و پنجره. حس می کنم این هوای تازه بد جوری پشت شون حبس شده. همه رو عقب می زنم و رهاش می کنم. چند تا نفس عمیق و بعد با تمام وجود می بلعمش. و چه خاصیت مشهودی دارد این هوا.

 آیا می دانید  اگر صبح به صبح ناشتا به اندازه دو ملاقه هوای مطبوع و صرفا از نوع بهاری بخورید در تمام طول روز از انواع سرطانات و یرقانات گرفته تا دل گرفتگی و واماندگی و سَرخوردگی  و... در امانید؟؟  هوای بهاری نگو، قرص اکستازی... بدون توهم و عوارض جانبی.تا مفت و مجانیست بشتابید. بدون مالیات و خلافی و عوارضی و گمرکی. بشتابید. یک دوپینگ فوق العاده.

با عرض معذرت آگهی بازرگانی میان نوشته بود.

اصولا بهار فصل قشنگیه. از زمین و آسمون گرفته تا خونه و خیابون و مغازه ها و مخصوصا جیب صاحب مغازه ها دگرگون می شه. این همسایه بغلی ما هم مثل این که دچار تحولات اساسی شده. پنجره هاشون چارطاق و صدای ضبطشونم تا آخر باز. دیس دیس هاپ هاپ... آخه سگ شون هم داره همراهی می کنه. بشکن و بالا بندازم دارن مثل اینکه. بهارزدگی از این نوعش واقعا نوبره. فقط خدا کنه اثراتش خیلی پایدار نباشه.  

تو این روزا هر کی رو می بینی یه جورایی گرفتاره. شاید خیلی هاشون مثل من تازه یاد کارای عقب مونده شون افتادن. همونایی که اول از همه به خودم قول داده بودم تا پایان امسال تمومشون کنم و حالا مثل بعضیا تپیدم توش. خیلی یا هم دستشون به خرید عید و این چیزا بنده. برا یکی مثل من که عاشق خرید کردنه و دائما در حال خرید، این یک ماه آخری با این مغازه های شلوغ حس و حال خرید بهم دست نمی ده. یازده ماه از سال رو ما خرید می کنیم این یک ماه آخری هم باشه واسه اونایی که در هر دوازده ماه مشغول خریدن. بیشتر از هرچیز ذوق و شوق بچه ها خوشحالم می کنه. مخصوصا وقتی می بینم که با دست پر از در مغازه ها می یان بیرون. خنده رو لباشون مثل شکفتن شکوفه های بهاریه. با همون زیبایی و جذابیت.

اینم از بهار زدگی ما. فعلا تا بعد....


نوشته شده در شنبه 84/12/20ساعت 6:35 عصر گفت و لطف شما ()

 در قوطی جناب ضرغامی (لاریجانی سابق):

·         از آهنگ ها و سمفونی های مشهور به عنوان سوراخ پر کن بین برنامه ها استفاده می شود.

·         لابه لای پیام های بازرگانی مربوط به انواع قاقالی لی برنامه های دیگری نیز پخش می شود.

·         محتوا سیخی چند؟؟

·         سبیل کلفتاش از عشق و عاشقی می خونن و صدا نازکاش تو تیزرهای تبلیغاتی مربوط به سر شلنگ توالت.

·         برای مجری شدن نیاز به داشتن صدا و تصویر زیبا نیست. فقط داشتن پارتی کلفت و ید طولایی در زمینه حرافی و پاچه خواری کافیست.

·         همه چیز سرجای خودشه! مثلا موقع پخش یک موسیقی سنتی تصویر یک کرم ابریشم را می بینید.

·         هیچکس آرزو به دل نمی ماند. در انتهای تمام سریال ها، در راستای ترویج فرهنگ ازدواج، شونصد تا ازدواج صورت می گیرد.

·         اصولا مردها آدم های ندید بدیدی هستند که با دیدن رفتارهای لوند و دلبرانه به طرفه العینی از خود بیخود می شوند.

·         هر چه قاتل و جانیست  در انتهای سریال به یک فرشته تبدیل شده و همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود.  

·         خوشبختانه همه چیز گل و بلبل است.

·         ... 

·         و بالاخره عرصه نون قرض دادن و تعریف و تمجیدهای بی اساس و ... شده است.

آخه رسانه، یک رسانه ملی است!!!!


نوشته شده در شنبه 84/12/6ساعت 1:44 عصر گفت و لطف شما ()

کوروش : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزا بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.

اولین بیانیه و لوح حقوق بشر را کوروش کبیر نوشته است که استوانه نوشته شده آن اکنون در نمایشگاه «امپراطوری فراموش شده» در لندن است.

 

دکتر امان قرایی مقدم:

نیمی از مردم جهان در جهل و تاریکی بودند که ایرانیان متمدن در آموزش،علوم و فنون، شالوده تمدن‌های دیگر جوامع شدند.


نوشته شده در یکشنبه 84/11/30ساعت 9:32 عصر گفت و لطف شما ()

یه تیکه گوشت حداکثر نیم کیلویی که به اندازه مشتته. کار اصلیش تا اونجایی که من بلدم کنترل خون و پمپاژ  کردنش به تمام بدنه. بهش می گن دل. هر چی گوشه و کنارشو بگردی و کالبد شکافیش کنی یه چیز ظاهری به اسم احساس و عشق و تنفر و چیزای دیگه که می گن توش پیدا می شه، پیدا نمی کنی.

ولی می گن هست. یعنی همه چیز توش جا می شه. گاهی می گن اونقدر بزرگ می شه که تموم دنیا رو می تونه تو خودش جا بده و گاهی وقتا هم از یه پیاله حتی کوچیکتر می شه. گاهی اونقدر می گیره که چشمات هم باهاش همنوایی می کنن و گاهی اونقدر بازه که لباتو خندون می کنه.

گاهی به رسوایی می کشونه آدمو. بعضی وقتا هم کلا گم و گور می شه. باید کلی بگردی پیداش کنی. تازه اگه یه جایی پیش کسی گیر نکرده باشه. 

گاهی از سنگ هم سخت تر می شه  و گاهی از موم نرم تر. بعضیا رو تا مرز جنون می کشونه. بعضیا رو به اوج می رسونه، به ملکوت، بعضیا رو هم به ناسوت.  بعضی وقتا می گن به حرفش گوش کن، دل که بهت دروغ نمی گه، دنبالش برو... اما بعضی وقتای دیگه سرزنش می شی که چرا از دلت پیروی کردی؟ دل رو مترادف هوی و هوس می خونن.

در توضیح تمام افت و خیز ها فقط یه چیز بهت می گن: دله دیگه کاریش نمیشه کرد. و این دل نیم وجبی چه ها که نمی کنه...


نوشته شده در دوشنبه 84/11/24ساعت 11:6 عصر گفت و لطف شما ()

... بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر      بار دگر روزگار چون شکر آید

هر چه مجاهد زبند و حبس درآید      عمر فساد و ستم دگر به سر آید.

...فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم، در اوج خدا هستیم. 

بعضی وقتا فکر می کنم پخش این سرودا یه نوع دهن کجیه به مردم. دیدم خیلیا رو که با شنیدن این کلمات سر در جیب تفکر فرو می برن. و بعد یه آه از سر...

چی می خواستن، چی شد!!!    
نوشته شده در پنج شنبه 84/11/13ساعت 7:24 عصر گفت و لطف شما ()

 دیدین بعضی نوشته ها چقدر لیزن؟؟ هنوز شروع نکرده به خوندن، یهو می بینی سُر خوردی رفتی تا آخرش. حالا چه با محتوا چه بی محتوا. چه لذت بخش باشه چه نه و بیشتر از سر کنجکاوی. عوضش بعضی از نوشته های دیگه...خدا نصیب نکنه. پر از چاله چوله و دست انداز. هر چی می خوای بخونی، یه جاییش گیر می کنی. هی دست و پا می زنی وسطش. زور می زنی.  دست آخر هم دست و پا یا گردن شکسته نیای بیرون کلی هنر کردی.


نوشته شده در دوشنبه 84/11/3ساعت 11:51 صبح گفت و لطف شما ()

پروردگارا مرا ابزار آرامش خویش قرار ده.

بگذار در هر جا که نفرت است، عشق درو کنم

و هر جا آسیب است، عفو

هر جا شک است ایمان،

هر جا نومیدی ست امید،

هر جا تاریکی ست نور و هر جا غم است سرور.

ای پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتر در پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن

همانطور که می فهمم، فهمیده شوم

همانطور که دوست دارم، دوست داشته شوم.

زیرا در اثر دادن است که دریافت می کنم.

در اثر بخشیدن است که بخشیده می شوم

و در مرگ خود است که در زندگی جاودان متولد می شوم.

دعای فرانسیس قدیس 

 


نوشته شده در شنبه 84/10/24ساعت 4:39 عصر گفت و لطف شما ()

به سنه یک هزار و چهارصد و بیست و شش و یا به عبارتی 1384 خورشیدی بود که در یکی از روزهای پایانی پائیزی قصد بر مسافرتی چند روزه بر جانمان رخنه کرده و چنان شد که بر آن همت گماردیم که راویان اخبار و طوطیان شکر شکن در این باب فرموده اند بسیار سفر باید تا پخته شود خامی برو کار می کن مگو چیست کار و اینها.  

ابتدا برای طی مسیر پیشنهاد طیاره شد اما ترس بر سر جان و تجارب تلخی که خود از آن داشته ایم باعث شد که این بار را بی خیالش شویم و عطایش را به لقایش ببخشائیم که این روزها راه های زمینی با تمام خطراتش امنیتی بیشتر از راه آسمانی دارد و البت دشمنان اسلام و مسلمین همواره در کمین.

کاروانسرا، ترمینال جایی بود که استران و اشترانش را پدیدگانی ولو نام(بر وزن بلبل) تشکیل می دادند و نیز دفتر و دستکانی بود که از آنجا می بایست ورق پاره هایی بلیط نام به بهایی می خریدندی و سپس طی طریق می نُمودندی. بلیطینی ابتیاع نمودیم تا در تنهایی و فارغ از مصاحبت جنیان و انسیان و ایضا سبیل کلفتان و بحث و جدل با شوفر و غیره و ذالک اندک فرصتی یابیم تا به خود اندیشیم که فواید بس عظیمی در پی دارد!

و اینچنین شد که سفر در ابتدا چهار پنج روزه و سپس دو هفته ای ما پس از طی یک جعده شش ساعتی، آغاز نمودن گرفت و ما را مدتی از خانه و خانواده و ایضا عوالم دنیای مجازی و اینترنت و اونترنت دور ساخت.( با عرض شرمندیدندگی)

از شرح ما وقع سفر و خوشی ها یش می گذریم که مثنوی هفتاد مگ بلاگ می شود و از حوصله ما و شما خارج. و فقط به این جمله بسنده می کنیم که جای همه دوستان خالی.

اما از آنجاییکه خداوند رحمان و رحیم بسیار روزی رسان است، راه برگشت را با اسب تیز تک فرانسوی آمدند دنبالمان، و سفر شش ساعته را اینبار به برکت آزاد راه هایی بس پر عوارضی (پول زور وگیر خانه) نزدیک بود سه ساعت ونیمه به پایان برسانیم که در حدوث یک اشتباه، در بزرگراههای ورودی پایتخت آلاخون والاخون شدیم تا آنجا که در ربایش حوزه مغناطیسی حرم حضرت عبدالعظیم نزدیک بود به توفیق اجباری زیارتی نایل گردیم که از هر مسیر می رفتیم از راه حرم سردر می آوردیم و این نبود مگر در سایه الطاف جلیه برخی که به برکت آن بیشتر تابلوهای راهنما به مساجد و احارم( جمع حرم) اختصاص یافته اند.

و این بود یکی دو گوشه از سفر عریض و طویل مان تا بَلکن توضیحی باشد برای این غیبت چند روزه که اسباب دل شورگی برخی را فراهم نموده بود.

به تاریخ بالا نبشتم میرزا سنگ الصبور الدوله خان دارقوز آبادی عَرَبزده

 


نوشته شده در سه شنبه 84/10/13ساعت 1:23 عصر گفت و لطف شما ()

 وقتی نرگس مرد، گل های باغ همه ماتم گرفته و از جویبار خواهش کردند برای گریستن به آن ها چند قطره آب وام دهد.

جویبار آهی کشید و گفت: به درجه ای نرگس را دوست می داشتم که اگر تمام آب های من به اشک مبدل شده و آن ها را بر مرگ نرگس بپاشم باز کم است.

گل ها گفتند راست می گویی. چگونه ممکن بود با آنهمه زیبایی نرگس را دوست نداشت؟ جویبار پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟

گلها گفتند: تویی که نرگس غالبا خم شده، صورت زیبای خود را در آب های شفاف تو تماشا می کرد، باید بهتر از هرکس بدانی که نرگس زیبا بود.

جویبار گفت: من نرگس را برای این دوست می داشتم که وقتی خم شده و به من نگاه می کرد، می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم ! 

اسکاروایلد انگلیسی 1900_1854


نوشته شده در دوشنبه 84/9/21ساعت 7:43 عصر گفت و لطف شما ()

   1   2   3      >
Design By : Night Melody