سفارش تبلیغ
صبا

سنگ صبور

سایت فردا یه خبر منتشر کرده با این عنوان:

انصراف از مجری گری و افتتاح بنگاه معاملات ملکی !

سید محمد حسینی که گفته می شود با نیت کسب پناهندگی از ایران خارج شده است، نام بنگاه معاملات ملکی خود را سیمرغ نهاده و اقدام به پخش تبلیغات آن از شبکه های مختلف ماهواره ای نموده است.

خبرش اصلا مهم نیست. اما اونچه که برام خیلی جالب بود نظراتی بود که دیگران در این مورد داده بودن:

خدا را شکر که صدا و سیما برای بعضی ها سکوی پرش شده و بعضی با بیت المال مسلمین ابتدا در جامعه و بلکه سطح دنیا مشهور می شوند و موقع چیدن میوه و بهره گیری از این همه بودجه بیت المال که می شود آقایان به کشورهای خارجی سفر می کنند و ..... خدا را شکر خدا را شکر خدا را شکر

لیاقت بیشتر از این را نداشت

آقا چرا اینقدر شایعه درست می‌کنید و آدمها را تخریب می‌کنید. انصافاً آقای حسینی مجری توانمندی بود و طرفداران بسیاری داشت. ما که دلمان برایش خیلی تنگ شده.

آخر ما نفهمیدیم پناهنده شده یا نه؟ چون او احتیاجی به پناهنده شدن نداشت. راحت می توانست از هر کجا بخواهد ویزا تهیه کند.ضمنا این کشورهایی که ایشان خرید و فروش میکند جزو کشورهایی که پناهنده ایرانی داشته باشد نیست و همه ایرانیهای پولدار و تاجر با اخذ ویزا در آنجا زندگی می کنند.

روزی را میبینم که این آقا (البته اگر راست باشد )به قول ایرانیها کور و پشیمان به ایران باز میگرد و آن وقت از این انجا رونده واز اینجا مونده میشود

خلاف که نکرده دلالی می کنه .
تاوقتی هم که در تلوزیون بود از استعداد خودش کمک می گرفت و حتما حق الزحمه آن را هم دریافت کرده است. حالا معلوم نیست این دوستمون منظورش از سکوی پرش و پول بیت المال چیه؟

این دلقکها سرنوشتی جز این ندارند........

نیت اوکسب پناهندگی از ایران خارج شده است، آقای حسینی مجری توانمندی بود و طرفداران بسیاری داشتاجرای برنامه های شاد و مسابقات تلویزیونی را بر عهده داشت حیف شد

ازکوزه همان برون تراود که دراوست.

سید کار درست!

هر انسانی حق انتخاب دارد حتی هنرمندان

میگم چند وقته خبری ازش نیست. پس بگو زده تو کار "بی زی نس". خوب زرنگه دیگه. خدایش شما ها بودید اینکار رو نمی کردید که حالا نشستید اینطوری این بابا رو تخطئه می کنید؟

این صداوسیما است که بایستی ابوابجمعی خودرا گزینش کند که یک نفر پس
ازچندسال دلقک بازی واجرای حرکات مبتذل پرداخته و بعدهم به اینگونه عمل
تماید فکر میکنید برادرانش بهترند؟ خیر همه آنها از یکقماشند.....

آخه مردم خوب ایران یکی نیست به شماها بگه چه کار به زندگی شخصی افراد دارید و این همه توهین و ناسزا گویی و حرفهای بی ربطی که می زنید نشانه چیست جز کینه، نفرت و بخل و غیره بابا هرکسی حق انتخاب داره یکی نظر می ده دلقک بود یکی می گه مال مردم خور بود واقعا متإسفام که مردم کشورم این قدر خودشون درگیر جزئیات زندگی دیگران می کنند من یک هم وطنی هستم که در خارج از کشور زندگی می کنم و احساس می کنم این همه صحبتها و الفاظ زشت فقط و فقط جهت خالی کردن عقده ها می باشد بیایید دست به دست هم بدیم و ایران رو آباد و سازنده کنیم نه اینکه پشت سر زندگی خصوصی دیگران این همه اظهار نظر و بی ادبی کنیم. واقعا درست نیست به امید اینکه هر ایرانی هرجای این دنیاست پاینده و سربلند باشه
با تشکر

این از بی عرضگی ماست که نمی تونیم نیروهای خوب رو نگه داریم

به نظر من کسی مثل آقای حسینی هم توانمندی شخصی داشت وهم محیط مناسبی برای ارایه هنرش.پس در عرضه آنچه خود داشت مختار بودودرتعامل باآنچه محیط در اختیارش گذاشته بود وامدار.

با خودتون تا حالا فکر کردید چرا رفت ؟

از کجا معلوم که خبر درست باشد.

مگر اشکال داره؟

هر وقت اورا در تلویزیون می دیدم فورا کانال را عوض میکردم واقعا قابل تحمل نبود الحمدلله که رفت

زندگی شخصی هرکسی به خودش مربوط میشه ببینم اگه کسی شمارو زیر سوال ببره که چرا فلان کاره شدید لبخند تحویلش می دین؟

واقعا جالبه.... 
                                                          *******************

یکی نیست به اینا بگه شهرت به چه قیمت؟؟ چه صفایی هم می کنن. یه کم تخمه کم دارن فقط.

 
اصلا به ما چه؟؟     


نوشته شده در جمعه 86/8/4ساعت 1:5 صبح گفت و لطف شما ()

غروب: طلوعی دیگر در راه است.

La Luz, la magia de Anaga 


نوشته شده در یکشنبه 86/7/29ساعت 12:12 صبح گفت و لطف شما ()

نیما را نمی فهمم. نه کوتاه و بلندی مصراعش را، نه زبان محاوره و محلی و نه اوزان آشفته و مغشوشش را.هر چند مبدع و صاحب مکتب می دانیمش . پیش دانشگاهی که بودیم " تو را من چشم در راهم" اش در کتاب ادبیات مان بود. تمام آن جلسه را دبیر مان در مورد همین چند خط گفت و ما هم تند تند می نوشتیم و آخر هم وقت کم آمد. تقریبا اولین آشنایی درست من با نیما بود. از همان روز کاشف به عمل آمد که شعر های نیما هم مانند خیلی از شاعران دیگر به همین راحتی ها نیست که همینجور ور و ور بخوانی و بروی. بر خلاف ظاهر ساده اش.

با این همه نمی دانم چرا هر وقت حال و هوای شعر خوانی به سراغم می آید راحت نمی توانم از کنارش بگذرم. می خوانم، به خودم زحمت فکرکردن نمی دهم، دچار عذاب وجدان می شوم از این که فکر می کنم نمی توانم حق مطلب را به درستی دریافت کنم، کتاب را زود می بندم و سراغ یک شاعر آسان تر می روم.

فروغ را خیلی دوست دارم. تمام زندگی اش در شعرش عریان است. صادقانه و با ساده ترین شکل انگار با آدم حرف می زند.

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد...


نوشته شده در جمعه 86/7/27ساعت 11:45 عصر گفت و لطف شما ()

 اعتیاد بده می خواد به حشیش و تریاک و کراک باشه می خواد از نوع دبلیو دبلیو دبلیویی باشه. شکر خدا از این سوژه های اعتیاد آور تو زندگی زیاده. آدم گاهی وقتا حتی به یه آهن پاره هم دل می بنده. یک ارتباط روحی برقرار می کنه و کم کم ناخواسته و نفهمیده وابسته اش می شه.

تو این مدت کوتاه نبودن و ننوشتن مثلا می خواستم قفلی بزنم بر این اندیشه هوسناک که هر بار سر از نا کجا آبادی در می یاره. در واقع یک جنگ تن به تن با آن منِ دیگر که خیلی وقت بود از خاطرم رفته و نا آشنا شده بود و هر روز قدرت فرمانروایی اش بیشتر. مسیر دشواریست هزار "منِ دیگر حاکم" در برابر یک من.


نوشته شده در سه شنبه 86/7/24ساعت 12:21 صبح گفت و لطف شما ()

<      1   2   3   4      
Design By : Night Melody