سفارش تبلیغ
صبا

سنگ صبور

ساعت 4:35 دقیقه عصر... با سارا در اتاق کارمان،‌"ترنج"  نامجو را گوش می دهیم ... هوا ابری،‏نم نم باران... دل هر دویمان گرفته. سارا این شعر را برایم خواند... هوایی ام کرد....

"گفتم که غمخوار توام گفتی غمی نیست

غیر از نمک این زخم ها را مرهمی نیست

گفتم که از نامحرمان ...   پرهیز

گفتی این جا به غیر از ما دوتا نا محرمی نیست"....

 می گویم حالم خوب بود سارا... صدای نرم و لطیفش در گوشم می پیچد:در گلویم بغض دارم. مختص پائیز و مخصوصا آبان. دیدی پائیز با خودش بغض می یاره؟؟


نوشته شده در سه شنبه 88/8/19ساعت 4:42 عصر گفت و لطف شما ()

Iran Eshgh Group !


نوشته شده در چهارشنبه 88/8/6ساعت 9:5 صبح گفت و لطف شما ()

یک. چهارشنبه شب ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه به اتفاق همکاران سازمان می رویم "مشهد". شنبه عصر هم بلیط برگشت داریم. واقعا خوشحالم. از بعد از متاهل شدنم اولین بار است که سفر مجردی را تجربه می کنم.

دو. بالاخره دیروز با سارا رفتیم فیلم "کتاب قانون" را دیدیم. هر چند مثل بقیه فیلم های ایرانی این یکی هم آخرش خراب از آب درآمد اما در مجموع به دلم نشست. بیشتر از فیلم های "دو خواهر" و "بی پولی" که دوستشان نداشتم.

سه. پریشب در طی عملیات پیچیدن در یک جای تنگ،  یک خط سفید خوشگل و خوش قواره انداختم روی یک زمینه مشکی متالیک عاری از هیچ خط خوردگی ای. ماشین همسرم بود. به هر حال یک وقت هایی یک چیزهایی باید باشد که در هر شرایطی من را به یاد همسرجان بیندازد. 

چهار. هوا کم کم رنگ و بوی پائیزی گرفته. از سرما متنفرم.

پنج. این روزها سوزنم گیر کرده روی قطعه " من چه دانم" گروه کامکارها. واقعا کنسرت زیبایی ست.  شعر از مولاناست که شهرام ناظری هم به طور مسحور کننده ای این شعر را اجرا کرده.  

شش. در یک شرط بندی با جناب همسر سر خواننده یک ترانه، برنده یک فقره چک پانصد هزار ریالی شدم. سوای از بعد مادی اش،‌برنده شدن لذتی دارد بس عمیق. مخصوصا اگر طرف شرط بندی ات همسرت باشد و خودت هم مشهور باشی به شوهر ذلیلی.

هفت. آنچنان که از اخبار و احادیث شنیده می شود پیشرفت آنفولانزای خوکی و غیر خوکی به طور نگران کننده ای در حال پیشرفت است. خدا به خیر کند.


نوشته شده در سه شنبه 88/8/5ساعت 1:56 عصر گفت و لطف شما ()

گاهی فراموش می کنم که تو دیگر نیستی. آنوقت تو می آیی به رویاهایم و من غرق تو می شوم. باز گـُر می گیرم، قلبم به تپش می افتد و ذره ذره وجودم، ذهنم و خیالم از تو پر می شود. با تو هست می شوم، با تو گرم می شوم، با تو مست می شوم، با تو می خوانم، با تو می رقصم و در گرمای آغوشت ذوب می شوم...

گاهی، فراموشی چه نعمت بزرگیست.


نوشته شده در دوشنبه 88/8/4ساعت 12:50 عصر گفت و لطف شما ()

این روزها استفاده از تلفن همراه به طور چشمگیری همه گیر شده. باور نمی کنید؟ عکس زیر را ببینید:
...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...


نوشته شده در سه شنبه 88/7/28ساعت 9:6 عصر گفت و لطف شما ()

این شهاب ِ سریال مسافران را می بینید؟ سریال مزخرفی ست اما من از این خصلت شهاب اش خیلی خوشم می آید که هر وقت دلش خواست خودش را خاموش می کند و یا این که هر وقت شارژش تمام می شود خودش هم برای مدتی تمام می شود.
چه خوب بود اگر ما آدم ها هم این توانایی را داشتیم که هر وقت دلمان می خواست خودمان را خاموش می کردیم و بعد هم یک نفس راحت می کشیدیم و تا مدتی از شر دنیا و متعلقاتش راحت بودیم. هر وقت هم دلمان برایش تنگ می شد دوباره خودمان را روشن می کردیم. یا اصلا این قابلیت را داشتیم که خودمان را ریست می کردیم. تمام یا قسمتی از محتویات مغزمان را برای همیشه پاک می کردیم طوری که به هیچ وجه قابل بازگشت نبودند.
 امروز در مسیر بازگشت به خانه داشتم به این فکر می کردم که کاش می شد من در مغزم جایی برای اتصال حافظه های قابل حمل داشتم که برای هر کاری و هر جایی از یکی از آنها استفاده می کردم. مثلا یک حافظه 2 گیگ داشتم مخصوص محل کارم (*). انوقت هر روز صبح به محض این که می رسیدم سر کار اول حافظه ام را وصل می کردم به خودم و بعد خودم را ریست می کردم و با همان حافظه بوت می شدم و انوقت در جریان تمام کارهای کرده و نکرده و مشکلاتش قرار می گرفتم. بعد از پایان ساعت کار هم حافظه را قطع می کردم و حسن اش این جا بود که کار را با تمام خوب و بدی هایش همانجا می گذاشتم و می رفتم. حداقل برای مدتی که سر کار نبودم فکرم مشغول کار و دغدغه هایش نبود.

پس نوشت یک: می دانم که خیلی از آدمها قادرند به واسطه قدرت روحی که دارند به راحتی بر تفکر و اندیشه شان مسلط باشند، اما از آنجائیکه ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ناچارا به رویا پردازی های تکنولوژیکی می پردازیم. شاید که روزی این ذهنیت به عینیت تبدیل شود.

پس نوشت(*):برای کار در اداره جات دولتی 2 گیگ حافظه زیاد هم هست.طبق این اصل که: هرچه خنگ تر و پاچه خوار تر، موفق تر و رئیس تر.


نوشته شده در شنبه 88/7/25ساعت 11:19 عصر گفت و لطف شما ()

Iran Eshgh Group !

امروز صبح که این عکس را  دیدم حس خوبی پیدا کردم. دلم باران های پائیزی خواست با همان حس و حال های شیرینش. خدا کند امسال آسمان بخشنده تر باشد.  


نوشته شده در سه شنبه 88/7/21ساعت 10:0 صبح گفت و لطف شما ()

گاهی یک حس نفرت آزار دهنده می آید سراغم، نسبت به آنهایی که زمانی خیلی دوستشان داشتم و حالا برایم کمرنگ شده اند، نسبت به آنهایی که دوستشان ندارم و مجبورم تحمل شان کنم، نسبت به آدم هایی که به صورت رهگذر می بینمشان در همان دیدار چند لحظه ای محدود و گاهی حتی نسبت به آدم هایی که گاه و بی گاه فقط صدایشان را می شنوم. این ها یکی یکی به ترتیب می آیند در ذهنم، بعد به طور ناخواسته ابتدا یک ضربدر بزرگ قرمز رویشان می خورد و سپس کنار می روند یا حداقل سعی می کنم کنارشان بزنم، آدمهایی را که دیگر قرار نیست در زندگیم نقشی داشته باشند.  حس بدیست واقعا آزارم می دهد. تمام انرژی ام را  هدر می دهد. نه حس خوب حرف زدن دارم نه حس خندیدن و شاد بودن. حتی توان مبارزه علیه خودش را نیز از من می گیرد.

اما خوشبختانه این آدمزدگی عمر زیادی ندارد. همیشه هست لبخندی زیبا، دستی گرم، نگاهی محبت آمیز و یا سخنی دلنشین که دوست داشتن را جایگزین تنفر می کند. حتی اگر عمری به اندازه چند ثانیه داشته باشند... کوتاه و گذرا. و باز اینبار هم پای آدم در میان است.  


نوشته شده در چهارشنبه 88/7/15ساعت 1:14 عصر گفت و لطف شما ()

اگر فکر می کنید زندگی شادی ندارید، به این عکس نگاه کنید:

یا اگر فکر می کنید درآمدتان کم است:

اگر فکر می کنید تنهائید و هیچ دوستی ندارید...

 هر گاه از رفتن ناامید شدید این مرد را به خاطر آورید:

اگر فکر می کنید در زندگی تان سختی می کشید، آیا می توانید این سختی را برای خودتان متصور شوید:

اگر در مورد سیستم حمل و نقل خود شاکی هستید، پس اینها چه گویند؟

اگر جامعه در مورد شما عادل نبوده، آیا برای این زن بوده؟


نوشته شده در یکشنبه 88/7/12ساعت 7:9 عصر گفت و لطف شما ()

یک. درست است که همسرم آدم پر مشغله ایست و دائما مشغول کار، اما اگر احیانا دری به تخته خورد و یکی دو روزی فرصت نفس کشیدن پیدا کرد همه جوره باید این فرصت را مغتنم دانست و کمال استفاده را از آن کرد. مخصوصا این که یکی از علایقش رانندگی در جاده های کوهستانی شمال است.
دو. برای آن که از شر ترافیک جاده چالوس در مسیر رفت در روز پنجشنبه و مسیر برگشت در روز جمعه در امان باشیم،  چهارشنبه و پنجشنبه بهترین گزینه برای سفر به شمال بود.
سه. هوا اسما پائیزی اما رسما تابستانی بود.
چهار. در مسیر رفت فهمیدیم که سفرمان خیلی هم بی مناسبت نیست. هفته جهانگردی است.
پنج. ماشین های قدیمی بدون سقف سرخ و زرد و نارنجی که شماره هم خورده بودند در طول مسیر یک علامت سوال بزرگ در ذهنمان به وجود آورده بودند. بعد فهمیدم مسابقه گذاشته بودند به مناسبت همان هفته چهانگردی.
شش. نمک آبرود و تله کابینش، جزء لاینفک سفرهای مان به شمال کشور.
هفت. تونل کندوان و آش های خوشمزه اش واین جمله اغراق آمیز: اولین بنیانگذار آش هیزمی در ایران. تمام خشکی های قبل از تونل را جبران می کند.
هشت. و البته خود شمال و لواشک های خانگی و کلوچه و سیر ترشی اش. اما اینبار از انبوه لواشک هایی که هر بار می خریدم خبری نبود. همسرجان حرفش یک کلام بود: برایت خوب نیست. هر چه می کشم از دست این فشار خون لعنتی ام است که قسم خورده بالاتر از هشت و نیم، نه نرود.
نه. در تمام طول مسیر چشم از جاده بر نداشتم. حس می کردم خودم رانندگی می کنم و اگر از جاده چشم بردارم حتما تصادف خواهم کرد. اصرار های همسرم هم مبنی بر کمی خوابیدن و یا دراز کشیدن روی صندلی عقب ماشین بی فایده بود. اگر خودم رانندگی می کردم انقدر خسته نمی شدم که کنار دست راننده نشسته بودم. چندباری هم پیشنهادش را دادم اما موافقت نشد.
 ده. گذشت آن زمانی که هیچوقت برایم خستگی معنی نداشت. حتی بعد از سفر. از دیشب که رسیده ایم هنوز احساس خستگی و کوفتگی می کنم. ناگفته نماند: علیرغم جوانی ام.گفتم که شاید فکر بد به ذهنتان خطور نکند.


نوشته شده در جمعه 88/7/10ساعت 5:20 عصر گفت و لطف شما ()

<      1   2   3      >
Design By : Night Melody