سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سنگ صبور

از آن اتفاقات نادر بود. از همان هایی که ممکن است در زندگی انسان حتی برای یک بار هم پیش نیاید.برای خیلی ها اصلا مهم نیست و حتی شاید چندش آور باشد ولی برای من  اتفاقی دلنشین بود. تصورش را بکنید: خسته و کوفته و بی رمق در مسیر بازگشت به خانه در کنار پیاده رو یک آقای مامور شهرداری سی چهل ساله (از همان آشغالانس ها)  با همان لباس و کلاه نارنجی رنگش با ته ریش مشکی و یک عینک ذره بینی  صدایت می کند. به طرفش که بر می گردی خیلی مودبانه و با لبخند می گوید : "خواهرم روزت مبارک" و بعد دست می کند در جیبش و یک شکلات کارولین با طعم قهوه جلوی رویت می گیرد. دقیقا همان اتفاقی که امروز بعد از ظهر برای خودم افتاد. اگر بدانید چقدر ذوق زده شدم! تا آن حد که سعی کردم تمامش را با لبخندی و تشکری از اعماق جان به یکباره نثارش کنم. شکلاتش را نخوردم. نه به خاطر بد دلی که دلم نمی آید. می ترسم با خوردنش ذوقم هم ته بکشد. سومین و جالب ترین کادویی که امسال داشتم.

امروز کلا روزی متفاوت با دیگر روزها بود.بازار اخبار انتخاباتی همچنان داغ داغ است.  صبح اول وقت که رسیدم سازمان، مینا را دیدم دمغ نشسته پشت کامپیوتر، سایت های موسوی را یکی یکی باز می کند و همه هم از دم فیلتر شده اند. می پرسد از حوادث دیروز و دیشب خبر داری؟ بغض می کنم و یک آره سرد تحویلش می دهم.  کامپیوترم را روشن می کنم. دارم ایمیل هایم را چک می کنم که شلم شوربا پی ام می دهد: "در حال سپری کردن بی رمق ترین یکشنبه عمرم هستم! "

امروز به مناسبت روز زن در سازمان جشن گرفته اند. از همان صبح هم صدای گوشخراش دالامب دولومبشان هواست.مثل یک وصله ناجور بد جور توی ذوق می زند. حال و هوای خوبی نداریم. تقریبا همه همینطورند. نگران. آشفته. هیچ کس حوصله هیچ چیز ندارد. فقط حوادث دیروز و دیشب ورد زبانشان است. "کشته هم داشته می دانستی؟" بیشتر از بیست بار هم پیج کرده اند که تشریف تان را بیاورید جشن. دست و دلم به کار نمی رود. بالاخره ساعت ده و نیم که شد با مینا رفتیم.  جشن مزخرفی بود. عوضش برای چند دقیقه ای یادمان رفت اطرافمان چه خبر است و کمی  خندیدیم. مثلا آنجایی که داشت مداحشان صلوات را با آهنگ می خواند و همه هم داشتند دست می زدند. بعد برای یک لحظه مجلس را با مراسم عروسی اشتباه گرفت و بلند در بلند گو فریاد کشید ماشالا. دستا بالاتر...حالا اون کف قشنگه تو بزن!!

امروز عصر احمدی نژاد در میدان ولیعصر سخنرانی می کند . برای تشکر از مردم.  از مردم که چه عرض کنم بیشتر از آنانی که تمام آراء " موسوی" را خواندند "احمدی نژاد". از یک طرف مردم از جانشان گذشته اند در خیابان ها ریخته اند و خواهان آنند که رای هایشان را پس گیرند و از طرفی دیگر جشن شکرانه می گیرند.  خیابان ولیعصر رو به بالا را بسته اندو کارمندان را هم زودتر تعطیل کرده اند. با مترو می روم. هر چقدر هم که له و لورده شوی باز بهتر از آن است که در خیابان های پر ترافیک کیپ شده بدون امنیت گیر کنی. در قطار هم بحث تقلب در انتخابات داغ است. یک خانم چادری  در حمایت از احمدی نژاد سخنرانی!! می کند. دچار تهوع می شوم از توجیهات و حمایت هایش. این طرفم خانمی دیگر از ماجرای تجمع دیروز مردم در خیابان فاطمی می گفت. با خواهر و دخترش به یک میهمانی می رفته که به عنوان یک رهگذر دچار گاز اشک آور و باتوم های بی رحمانه شده. می گفت تمام بدنم سیاه شده. آستینش را بالازد. آنهایی که نزدیکتر بودند نچ نچ شان درآمد. می گفت ریه هایم هنوز مشکل دارند. خانمی دیگر از حوادث میدان ونک دیشب می گفت. گفت خودم دیدم که به یک دختر دانشجو از پشت گلوله زدند. دسته دسته مردم را می بردند.  هر دو طرف مشغول بحث داغشان هستند که یکی از خانم ها روی جعبه کادویی که در دستش گرفته ریتم می گیرد و شروع می کند به ضرب زدن . بعد هم پشت سرش می گوید:" خانم ها بس کنید دیگر. ناسلامتی امروز روز خودتونه". یکی دو نفر شروع می کنند همراهی کردن با دست و بشکن. اول خوشم نیامد. اخم کردم. اما وقتی دیدم بقیه هم شروع کردند به دست زدن من هم یخم آب شد .  در حد یک لبخند. ما ایرانی ها را وسط جهنم هم که ببرند دست از لودگی و بزن بکوبمان بر نمی داریم. در همان حین یک خانم فروشنده مترو هم سر و کله اش پیدا شد: "خانم ها لباس زیر دوتا فقط هزار و پونصد. تا دیروز دو تومن بودها. به مناسبت روز زن پونصد تخفیف می دیم!! "

ساعت 6 تلویزیون را روشن می کنم. سخنرانی احمدی نژاد در میدان ولیعصر را نشان می دهد.همچنان به کذب گویی هایش ادامه می دهد. مردم هم فریاد می کشند ایول ایول ...احمدی رو ایول...

**********

باز خدا خیر دهد به همان مامور شهرداری که با شکلاتی و تبریکی روحم را تازه کرد...


نوشته شده در یکشنبه 88/3/24ساعت 6:19 عصر گفت و لطف شما ()

Design By : Night Melody