سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سنگ صبور

حالا دیگر عصر ها که می شود بی صبرانه منتظر بارانم. هجوم نابهنگام ابرها، تاریکی، بادهای بی پروا،‏غرش ابرها...  تا پنجره را باز کنم بوی باران را با ولع تمام استشمام کنم.مست شوم... فراموش کنم.... اما یاد کودک و مادر بی گناه کشته شده در مهد می افتم، سینه دانشجویی که به جرم دانشجو بودنش با تبر شکافته... خونهای بی گناه ریخته شده، چشم های کور شده، دست و پاها و فک های شکسته، غرور های جریحه دار شده... اشکم سرازیر می شود. می خواهم با آسمان همراه  شوم.  باران هم افاقه نمی کند. شهر بوی خون می دهد.

                           


نوشته شده در شنبه 88/3/30ساعت 7:48 عصر گفت و لطف شما ()

Design By : Night Melody