سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سنگ صبور

یکی دو روز بیشتر نبود که کفشهای جدیدم را که به سلیقه همسر جان خریده بودم پایم می کردم. خودم خیلی دوستشان نداشتم اما او خوشش آمده بود. از بد شانسی شماره پاهایم بین 39 و 40 است ولی چون کفش شماره چهل دیگر خیلی کشتی نوح می شود به آقای فروشنده می گویم شماره 39 برایم بیاورد. اما تا بخواهد به قالب پایم درآید و جا باز کند پدر پاهایم را درآورده است. دیروز بد جور کفشهای جدید پشت پایم را زده بود و رسما می لنگیدم. طبق معمول چسب زخم در کیفم نبود و هیچ کدام از بچه ها هم نداشتند. دستمال کاغذی گذاشتم پشت پایم،  که هم جابه جا می شد و درست پشت پایم قرار نمی گرفت و هم رنگ سفیدش از پشت جوراب بد جور خودنمایی می کرد. سارا گفت برو از آبدارخانه بپرس شاید داشته باشد. آبدارچی قبلی مان در آبدارخانه اش یک داروخانه کوچک گنجانده بود. به هر دردی که مبتلا می شدیم ناامیدمان نمی کرد و همیشه یک چیزی در چنته داشت. ناچارا لنگ لنگان رفتم دم در آبدارخانه. جناب آبدارچی لم داده بود روی صندلی مشغول چرت زدن بود. گفتم می بخشین آقای ... چسب زخم دارین؟ چشمان نیمه بازش را تا انتها گشود نگاهی به سرتا پایم انداخت و با آن لهجه قشنگ فارسی-ترکی اش پرسید : دستتو بریدی؟ منتظر جواب نماند. بلند شد رفت سراغ جیب های کت اش. همه شان را بررسی کرد. چیزی پیدا نکرد. دوباره بر گشت به سمت من و همانطور که از سینه به سمت پشت کمی خم شده بود تا دستش راحت تر داخل جیب پشت شلوارش برود دوباره پرسید دستتو بریدی؟ جواب دادم نه.  پرسید پس کجاتو بریدی؟ خنده ام گرفته بود. گفتم جایی مو نبریدم.  هنوز داشت می گشت . اینبار جیب پیراهن و جیب های جلوی شلوارش را بررسی می کرد. همانطور که سرش زیر بود و لابلای پولهای جیب پیراهنش را نگاه می کرد پرسید پس برای چی می خوای؟؟!!! پیش خودم فکر کردم اگر جوابش را ندهم تا دوساعت دیگر مجبورم روی این پاهای دردناکم بایستم. سعی کردم برایش توضیح دهم: کفش هایم پشت پاهایم را زده اند. برای آنها می خواهم و بعد برای آنکه از لحاظ جغرافیایی و سوق الجیشی هیچگونه ابهامی برایش نماند یکی از پاهایم را بالا آوردم و با دستم به منطقه مجروح شده اشاره کردم. گویا دیگر خیالش کاملا راحت شده باشد دوباره به حالت لم نشست روی صندلی اش و گفت نه ندارم ببخشید ها...
                                                 **********
امروز صبح رفتم آبدارخانه تا یک چاقو بیاورم برای بریدن کیک هایی که سارا خریده بود. بر که می گشتم تقریبا دم در اتاقمان بودم که صدایش را از در آبدارخانه شنیدم. داشت با همان لهجه قشنگ ترکی-فارسی اش  می گفت: چاقو می بری مواظب باش ها. مثل دیروز دستتو نبری ...


نوشته شده در سه شنبه 88/12/18ساعت 6:2 عصر گفت و لطف شما ()

Design By : Night Melody