سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سنگ صبور

دیروز در حین عملیات جابجایی و تغییر دکوراسیون اتاقمان بودیم که تلفنم زنگ زد. یک خانمی که اصلا نمی شناختمش بعد از یک سلام و احوالپرسی گرم و وقتی مطمئن شد خودم  فلانی هستم پرسید شما متاهلین ؟!!! قبل از این که جواب دهم پرسیدم چطور؟ با وقاحت تمام پاسخ داد یکی از همکاران ما از من خواستن با شما در مورد امر خیر صحبت کنم. همین طور که داشت روی سرم چغندر های 3 و 4 ظرفیتی سبز می شد گفتم احتمالا این آقا نابینا یا کم بینا نیستند که حلقه تو دست منو ندیدن؟؟!!!   با تعجب گفت وااای شما متاهلین؟؟‏آخه اصلا بهتون نمی یاد؟؟!! جواب ندادم و با سردی خداحافظی کردم ولی سوژه خنده شد برای مدتی توی اتاقمان. تلفن را که قطع کردم برای همکاران که سخت مشغول تقلا بودند ماجرا را گفتم.   سارا همانطور که می خندید پرسید خب کی برامون شیرینی می یاری؟؟ گفتم شیرینی رو وقتی می دن که جوابت بله باشه. ندا گفت: وا همین طوری گفتی نه لااقل یه صلاح و مشورتی با شوهرت می کردی؟؟!! گفتم من الان دیگه وقت شوهر دادن دخترمه، فهیمه همونطور که زیر میز داشت سیم های کیس شو وصل می کرد سرشو آورد بالا گفت تو اون فینگیلتو از شیر و پوشک گرفتی می خوای شوهرش بدی؟؟!! بحث های کارشناسی  و هرهر کرکر همینطور تا چیدمان جدید اتاقمان ادامه داشت. اتاق که عوض شد بحث هم عوض شد. شب که رفتم خانه خواستم کمی  سر به سر همسر جان گذاشته باشم و هم کمی  پوئن برای خودم بگیرم. تا قضیه را برایش تعریف کردم کمی جا خورد و کمی عصبانی.  با جدیت تمام گفت:  از این به بعد یک تایر تراکتور جای حلقه  دستت کن تا بلکن مردم ببینند حلقه داری....

 از بعد از ازدواجم اولین بار نبود که  برایم خواستگار پیدا می شد  هم بیرون و هم در محیط کار. اما اینبار عکس العمل همسر جان جالب تر  بود. آخر شب موقع خواب بهم  گفت: یه سوال ازت بپرسم راستشو می گی؟ گفتم بپرس. گفت از این که با من ازدواج کردی راضی هستی؟؟!!
تیرم به هدف خورده بود...


نوشته شده در سه شنبه 89/6/9ساعت 12:42 عصر گفت و لطف شما ()

Design By : Night Melody