سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سنگ صبور

 

صبح ها اغلب وقتی از خانه بیرون می روم آقا و خانم دکتر همسایه مان که در یک خانه بسیار مجلل کمی بالاتر از خانه ما زندگی می کنند را می بینم. زن و شوهر هر دو  پزشک اند و صبح ها با هم به سر کار می روند. امروز صبح هم  هر دو را در حال سوار شدن به ماشین دیدم که یک دفعه آقای دکتر از ماشین پرید بیرون و شروع کرد به دویدن.

همین طور متحیر داشتم به مسیر دویدن آقای دکتر نگاه میکردم که یکهو یک مرغ (یا خروس) از وسط شمشادهای  وسط  بلوار پرید بیرون قدقدقدایی شبیه به صدای جیغ  سر داد و دوباره در بین آنها مخفی شد و آقای همسایه و پسرکی که من تازه انوقت دیده بودمش دوباره به دنبالش دِ بدو... جل الخالق مرغ وسط بلوار چکار می کرد خدا می دونه فقط من خنده ام گرفته بود بسیار از این آقای دکترمان با کلی دک و پز و کت و شلوار و کراوات داشت دنبال یک مرغ در وسط بلوار از این طرف به آن طرف می دوید. در همین حین نگاهم افتاد به خانم دکتر که با عصبانیت تمام داشت به همسرش نگاه می کرد.حیف که زود از کنار صحنه گذشتم  مطمئن بودم اگر برگردم  به پشت سرم نگاه کنم حتما باز صحنه های کُمیک نابی خواهم دید اما برنگشتم و به راه خود ادامه دادم.

از بیرون که نگاه کردم آقای دکتر پا به سن گذاشته ای را دیدم که به دنبال یک مرغ از این سو به آن سو می دوید اما آنچه در درونش رخ داده بود هر چند رد واضحی از خود به جای نگذاشت اما ابعادی فعال از کودک درونش را نشان میداد  که گویا بعد از گذشت سن و سالی همچنان  جلوه گری می کرد. زندگی شاید گاهی همین باشد، دلخوش بودن به چیزهایی بسیار کوچک و حتی شاید زننده.

 


نوشته شده در شنبه 93/4/7ساعت 11:3 عصر گفت و لطف شما ()

Design By : Night Melody