سفارش تبلیغ
صبا

سنگ صبور

کاش یک نفر  پیدا می شد به زور منو می برد یه جایی....مسافرت...کوه ...طبیعت...نمی دونم یه جای خوب... درست مثل اون روزی که الهه مقنعه مو به زور کشوند برد دفتر واسه پر کردن برگه های شرکت در سمینار فیزیک...

یادش بخیر....پیش دانشگاهی بودیم...سر مراسم صبحگاه اعلام کردند اونایی که شرایطشو دارن بیان ثبت نام واسه سمینار فیزیک...من جدی نگرفتم حوصله شو نداشتم ولی الهه بعد از تمام شدن مراسم همینطور که مقنعه مو می کشید منو به زور برد دفتر تا با هم فرمها رو پر کنیم....چند ماه بعد که اسم من واسه سمینار دراومد  (از کل مدرسه ما فقط اسم من بود)  الهه  شوخی شوخی چقدر بهم بد و بیراه گفت و من فقط می خندیدم.....هنوز "خفه نشی" و  "کوفتت بشه الهی" گفتناش تو گوشمه...

اون سال  سمینار فیزیک در اصفهان برگزار شد...در دانشکده فنی شهید مهاجر...5 روز تمام انجا بودیم و چقـــــــــدر بهمون خوش گذشت. این پنج روز یکی از خاطرات خوب و پررنگ دوران تحصیل من بوده و هست...

و الهه....یکی از بهترین دوستانم در دوران دبیرستان...خاطرات شیرین و تلخ مشترک زیادی با هم داریم...خاطراتی که در مورد بعضی هاشون می شه یه مثنوی نوشت.... و آخرین باری که دیدمش و آغوش گرمش را لمس کردم سال 83 بود...یعنی 11 سال پیش.... همین چند روز پیش بود که عکس فارغ التحصیلی شو با همون لباس مخصوص به همراه همسر و دخترش گذاشته بود تو فیس بوک..فارغ التحصیل از دانشگاه هیوستون آمریکا.... دلم گرفت وقتی موهای کوتاهشو دیدم...موهاش مثل اون روزا دیگه بلند نبود...مثل اون روزا که می بافت زیر مقنعه ومن همش از زیر مقنعه براش می کشیدم... کلی بهش تبریک گفتم  و براش آرزوی موفقیت های بیشتر  در تمام زمینه ها کردم در حالیکه در درونم با این سوال بزرگ مواجه بودم که آیا به همون اندازه که من براش دلتنگم اونم هست....؟؟آیا این همه خاطره مشترک...هنوز هم در دل او جای دارد؟؟




این روزها تلخ تلخم....خیلی تلخ....پر از حرفهای درشتی که سنگینی شان تا عمق جانم نفوذ کرده....



نوشته شده در چهارشنبه 94/3/20ساعت 4:14 عصر گفت و لطف شما ()

Design By : Night Melody